الينا جونمو برديم مشهد مشتي شدش حسابي
يه دفعه شد رفتنمون پابوس آقا
خودمونم نمي دونستيم
اينجوري طلبيدمون. شيرين بود و هيجان زده بودم
الينا جونم اين اولين سفرت بود به قلب ايران همونجا كه دل مامان هميشه براش مي تپه. همين كه از سركار برگشتم سريع وسايل سفر رو اماده كردم با بابا هماهنگ شديم با مادرجونو خاله سحر و دايي حجت صبح فردا آماده سفر شديم سوار بر ابرها پروازمون ساعت 10:30 از مهراباد.
يك سفر 3 روزه تو فرودگاه بي قراري ميكردي يكم شير و بيسكويت خوردي تو هواپيما شير خوردي و خوابيدي وقتي بيادر شدي در حال فرود بوديم و تو از حسي كه فرود بهت مي داد و توي دلت خالي مي شد ذوق مي كردي مي خنديدي وما هم از خوشحالي و ذوق تو مي خنديديم
توي هتل كمي استراحت كرديم عصري رفتيم پابوس آقا صداي ناقاره ها دم غروب بود و تو با تعجب همه جا رو نگاه مي كردي و جديدا ياد گرفتي داد ا واوا بابا ميكني تند تند با صداي بلند همه نگات ميكردن همه ميخنديدن به كارات...
رفتیم آتلیه ازت عکس گرفتیم به یادگار! اونجا هر کاری کردیم بخندی نخندیدی خوابت میومد آقای عکاس کلی ادا دراورد واست فقط ما اونجا مونده بودیم این همه جذبه یه ذره بچه
، یاد زمانی افتادم که ٦ سالم بود بابام مارو برد ازمون عکس انداخت هنوز که هنوزه برام جذابه روحش شاد...
اینم عکس خانم...



الينا جونمو برديم مشهد مشتي شدش حسابي
